<?xml version='1.0' encoding='UTF-8'?><?xml-stylesheet href="http://www.blogger.com/styles/atom.css" type="text/css"?><feed xmlns='http://www.w3.org/2005/Atom' xmlns:openSearch='http://a9.com/-/spec/opensearchrss/1.0/' xmlns:georss='http://www.georss.org/georss' xmlns:gd='http://schemas.google.com/g/2005' xmlns:thr='http://purl.org/syndication/thread/1.0'><id>tag:blogger.com,1999:blog-5775021873327202332</id><updated>2011-09-14T07:47:37.867-07:00</updated><title type='text'>فصل سرد</title><subtitle type='html'></subtitle><link rel='http://schemas.google.com/g/2005#feed' type='application/atom+xml' href='http://shokufeieandooh.blogspot.com/feeds/posts/default'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5775021873327202332/posts/default?max-results=100'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://shokufeieandooh.blogspot.com/'/><link rel='hub' href='http://pubsubhubbub.appspot.com/'/><author><name>زنی تنها</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><generator version='7.00' uri='http://www.blogger.com'>Blogger</generator><openSearch:totalResults>21</openSearch:totalResults><openSearch:startIndex>1</openSearch:startIndex><openSearch:itemsPerPage>100</openSearch:itemsPerPage><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5775021873327202332.post-6809734834187218227</id><published>2010-07-18T22:40:00.000-07:00</published><updated>2010-07-18T22:41:40.395-07:00</updated><title type='text'>داستان مداد رنگی ها...</title><content type='html'>از آن زمان که یادم می آید عاشق مداد رنگی بوده ام،هنوز هم هستم،هنوز هم توی مغازه ی لوازم التحریرفروشی که می روم محال است مداد رنگی ها را ببینم و بتوانم در برابر وسوسه ی خریدنشان تاب بیاورم&lt;br /&gt;تا آن جا که یادم می آید هیچ وقت نقاشی ام خوب نبوده اما این دلیل نمی شود که مداد رنگی ها را دوست نداشته باشم&lt;br /&gt;بچه که بودم عاشق آن مداد رنگی هایی بودم که بهشان می گفتیم سوسماری، بزرگتر که شدم توانستم رویش را بخوانم"classic"&lt;br /&gt;بچه که بودم فکر می کردم مداد رنگی ها توی جعبه با هم حرف می زنند،حرف هم را خوب می فهمیدند،سر هم داد نمی زنند،لابد دعوایشان نمی شد چون اگر دعوایشان می شد باید صدایشان را بلند می کردند اما من توی تمام این سال ها هیچ وقت صدای بلندشان را نشنیدم&lt;br /&gt;جعبه ی مداد رنگی را دوست دارم چون به چشمانت اطمینان می دهد کنار سیاهی شب،سپیدی سحر هم هست&lt;br /&gt;همیشه ناراحت بودم که چرا آبی،زرد،صورتی و سبز زود تمام می شدند اما آن مداد سیاه و سفید بی خاصیت خیال تمام شدن ندارند،توی جعبه ی مداد رنگی هایم همیشه سفیدی و سیاهی شانه به شانه ی هم بودند اما توی نقاشی ها گم بودند ،اثری ازشان نبود،شاید به سیاهی و سپیدی صرف اعتقادی نداشتم&lt;br /&gt;حالا که بزرگ شده ام، مداد سیاه و سفید که از آن همه نادیده گرفته شدن عصبانی اند،دارند انتقام گذشته را می گیرند،من دارم تقاص پس می دهم،توی چشم هایم هیچ رنگی نیست دنیا را یا سفید سفید می بینم یا سیاه سیاه&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;تازگی ها برای خودم یک جعبه ی مداد رنگی جدید خریده ام اما جای مداد سفید را یک رنگ بی خود گرفته شاید نخودی،حالا دلم برای مداد سفید هم تنگ می شود&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5775021873327202332-6809734834187218227?l=shokufeieandooh.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://shokufeieandooh.blogspot.com/feeds/6809734834187218227/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://shokufeieandooh.blogspot.com/2010/07/blog-post.html#comment-form' title='10 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5775021873327202332/posts/default/6809734834187218227'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5775021873327202332/posts/default/6809734834187218227'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://shokufeieandooh.blogspot.com/2010/07/blog-post.html' title='داستان مداد رنگی ها...'/><author><name>زنی تنها</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>10</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5775021873327202332.post-8437853987448306764</id><published>2010-06-17T08:04:00.000-07:00</published><updated>2010-06-17T08:05:07.331-07:00</updated><title type='text'>این خاطرات تلخ را شما برایم ساختید</title><content type='html'>اپیزوداول:&lt;br /&gt;مدیر مدرسه ی راهنمایی مان،از این خانم های محجبه ی سفت و سخت بود،امتحانات سوم راهنمایی که تمام شد ،مدیر مدرسه بهمان مژده داد که برای تابستان برنامه ی یک اردوی 14 روزه را ریخته است و ما چقدر خوشحال بودیم اما وقتی گفت :آمدن به این اردو یک شرط دارد ،توی دلمان دعا دعا می کردیم که شرطش جوری نباشد که مانع آمدن بعضی از دوستانمان شود،گفتیم حالا این شرط چیست؟گفت:هرکسی می خواهد بیاید باید چادر بپوشد،اول کمی دمغ شدیم بعد برای اینکه می خواستیم همه با هم باشیم گفتیم باشد اشکالی ندارد&lt;br /&gt;روز سوم اردو بود،رسیده بودیم قم،رفتیم زیارت،بعد از زیارت کردن چون تعداد بچه ها زیاد بود و خانم مدیر هم به من اطمینان داشت دو دسته شدیم یکی به سرپرستی مدیرو یکی هم به سرپرستی من،توی خیابان ها داشتیم می چرخیدیم،من هم پی شیطنت های خودم بودم،بستنی قیفی دیده بودم هوا هم گرم بود و دلم می خواست بروم بخرم ،بستنی را که خریدم و برگشتم از شنیدن صدای گریه ی یکی از بچه ها واقعا ترسیدم،با تمام وجود گریه می کرد،هرچه که می پرسیدم چه شده؟اصلا حرف نمی زد،فقط گریه می کرد،بعد خانم مدیر آمد و ازش خواست شرح ماوقع را بگوید:که او هم بریده بریده گفت:چندتا ...چندتا مرد...دنبالم افتاده بودند و می گفتند،کمی ساکت شد بعد آرام و با خجالت گفت،گفتند:صیغه می شوی؟&lt;br /&gt;بعد انگار که گناه بزرگی مرتکب شده،سرش را انداخته بود پایین،همان طور که گریه می کرد و ترسیده بود گفت:خانم به خدا من هیچ کاری نکردم،که یک دفعه خانم مدیر به چادرش نگاه کرد و گفت:ای وای!چادرت را برعکس پوشیده ای!و بعد برای ما که ماتمان برده بود جریان برعکس پوشیدن چادر را گفت،آن لحظه واقعا از مدیرمان بدم آمده بود به خاطر اصرار بی موردش در مورد پوشیدن چادر&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اپیزود دوم:&lt;br /&gt;16 ساله بودم اولین بار و تنها باری که رفته بودم بازدید از مناطق جنگی،فکر می کنم شلمچه بودیم،جایی که یک گروه تفحص از سپاه هنوز هم داشتند به دنبال اجساد شهدا می گشتند،نزدیکی های اذان ظهر بود توی یک جای اتاق مانندی نشسته بودیم،چند تا کفن کوچک هم بود از بقایای اجساد شهدایی که به تازگی پیدا شده بودند خیلی کوچک بودند شاید یک مشت خاک هم نبودند،شاید جوان بوده اند با یک دنیا آرزو،دلم گرفته بود،رئیس گروه تفحص ،یکی از همین ها با ریش های بلند و تسبیح دانه درشت با لباس های نظامی داشت در مورد خاطرات تفحص شان می گفت،من دیگر تحمل نداشتم آمدم بیرون،یک منبع آب بیرون بود رفتم که وضو بگیرم،هیچ کس نیود،همه داشتند سخنرانی را گوش می دادند،آستین هایم را زدم بالا که وضو بگیرم،یک دفعه صدایی با تحکم گفت:آستینت را بکش پایین،اینجا هم دست از این کارها برنمی دارید،اینجا مقدس است،بغض گلویم را گرفته بود برگشتم نگاهش کردم یکی از همان ها بود با ریش های بلند و تسبیح دانه درشت،می خواستم فریاد بزنم کدام کارها؟اما ترسیده بودم،اذان را که گفتند من&lt;br /&gt;تنها کسی بودم که نمازم را به تنهایی خواندم،من به این ها اقتدا نمی کنم&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اپیزود سوم:&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;23 ساله ام ،انتخابات ریاست جمهوری است،من رای داده ام،خوشحالم،اما نتایج که اعلام می شود می بینم رای من نیست گم شده است،به حساب نیامده،دیگر مثل آن روزها نیست که از مدیرمان بترسم یا از آن آقای ریش بلند تسبیح به دست،می گویم رای من کجاست؟&lt;br /&gt;باورشان هم نمی شود که هیبت شان فرو ریخته،باورشان نمی شود آن بغض ها که سال ها پیش توی گلویم خفه کردم شده یک فریاد&lt;br /&gt;تصاویر شهدا را می بینم یاد آن روز می افتم در مناطق جنگی،دلم برای همه ی این جوان ها می گیرد،برای روزهایی که می توانستند باشند&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5775021873327202332-8437853987448306764?l=shokufeieandooh.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://shokufeieandooh.blogspot.com/feeds/8437853987448306764/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://shokufeieandooh.blogspot.com/2010/06/blog-post_7003.html#comment-form' title='15 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5775021873327202332/posts/default/8437853987448306764'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5775021873327202332/posts/default/8437853987448306764'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://shokufeieandooh.blogspot.com/2010/06/blog-post_7003.html' title='این خاطرات تلخ را شما برایم ساختید'/><author><name>زنی تنها</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>15</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5775021873327202332.post-6893480580736771262</id><published>2010-06-03T11:09:00.000-07:00</published><updated>2010-06-03T00:33:32.996-07:00</updated><title type='text'>مرثیه ی  ایران وغزه</title><content type='html'>کاروان آزادی در خیابان های تهران باشد یا آب های بین المللی سرنوشتش یکی است،اگر اسرائیل زیر فشار افکار عمومی تاب نیاورد،بشکند،چیزی بیشتر از اسرائیل خواهد شکست&lt;br /&gt;خوش به حال غزه،دنیا دردش را می فهمد،دردهای ما هم یک ساله شدند،کاش کسی مرهمی بگذارد&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5775021873327202332-6893480580736771262?l=shokufeieandooh.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://shokufeieandooh.blogspot.com/feeds/6893480580736771262/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://shokufeieandooh.blogspot.com/2010/06/blog-post_02.html#comment-form' title='4 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5775021873327202332/posts/default/6893480580736771262'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5775021873327202332/posts/default/6893480580736771262'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://shokufeieandooh.blogspot.com/2010/06/blog-post_02.html' title='مرثیه ی  ایران وغزه'/><author><name>زنی تنها</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>4</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5775021873327202332.post-3093621830309714001</id><published>2010-05-28T13:08:00.000-07:00</published><updated>2010-06-14T12:49:05.610-07:00</updated><title type='text'>فاجعه ای به نام نجف زاده</title><content type='html'>هیچ وقت دلم نمی خواست در مورد این آدم چیزی بنویسم،اصلا پرداختن به این آدم ها یعنی جدی گرفتن شان،اما گاهی همین ها کارهایی می کنند که دلت می خواهد ازشان بپرسی هنوزهم می دانند شرف چیست؟!&lt;br /&gt;آقای نجف زاده! شما که با پول ملت ایران و به پاس خوش خدمتی هایتان در20:30 در فرانسه روزگار می گذرانید،شما که در فرانسه به دنبال سوژه ای می گردید برای نشان دادن نقض حقوق بشر و دست تان که به جایی بند نمی شود،گزارشی چند دقیقه ای به مردمتان می دهید،که ای مردم!کجایید که حقوق حیوانات دارد تضیع می شود،شما که غمی ساختگی به صدایتان می دهید که این ماتادورها در فرانسه چه بر سر گاوهای زبان بسته می آورند،می گویید اینها همان هایی هستند که دم از حقوق بشر می زنند؟!اینان که وحشیانه به گاوها می تازند فقط برای ساع&lt;br /&gt;تی خوشی&lt;br /&gt;آقای نجف زاده!من هنوز نفهمیده ام لیسانس کشاورزی چطور شما را به اینجا که هستید رسانده است،اما می دانم هیچ جا آزادی مطلق وجود ندارد،نه در فرانسه نه در آمریکا ونه در هیچ جای دیگر، من هم از این تفریحات که در آن انسان یا حیوانی جانش را بیهوده از دست می دهد،منزجرم&lt;br /&gt;اما آقای نجف زاده!شما که روحتان انقدر لطیف است که کشتن حیوانات اشک به چشمتان می آ ورد آن روزها که توی خیابان های تهران،مردمت را به حکم این که پرسیده بودند،رایشان کجاست،به گلوله بستند،آن روزها که پاسخ فریاد،سرب بود،آن روزهای بیم و امید،آن روزها شما کجا بودید؟پی خوش خدمتی؟!یا دنبال سرهم بندی گزارشی که با زور هم که شده واقعیت را معکوس جلوه دهد؟&lt;br /&gt;نکند برای شما حقوق گاوهای فرانسه بر مردم ایران ارجحیت دارد؟خودتان از فرستادن این گزارش ها شرم نمی کنید؟!&lt;br /&gt;راستی وقتی مردم فرانسه،عکس ندا را نشانت می دهند،همان که خون دارد فواره می زند و می پرسند گناهش چه بود،چه می گویید؟وقتی می پرسند از همکاران دربندت در اوین چه خبر،چطور؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;در حاشیه:چند روز پیش بخش خبری 22 خبری نقل کرد به این مضمون که 25 نفر از نمایندگان مجلس&lt;br /&gt;فرانسه در اعتراض به پخش گزارشی در مورد مسابقات گاوبازی در این کشور که باعث نشان دادن چهره ای خشن از مردم فرانسه در انظار جهانی  شده است،خواستار توقف پخش این مسابقات شدند&lt;br /&gt;در ایران هم عکس ها و فیلم های مربوط به حوادث بعد از انتخابات،در نبود رسانه ای آزاد با استفاده از اینترنت به جهان مخابره می شود آن وقت آب که از آب تکان نمی خورد هیج،در عوض خبرنگاران و افرادی ی که پیام درد مردمشان را به دنیا مخابره کرده اند می روند گوشه ی زندان&lt;br /&gt;و برخی همه ی تمام تلاششان را می کنند که بگویند شلیک به ندا کار ما نبوده است!تا کی می خواهید به شعور مردمتان توهین کنید؟باشد اصلا شما راست می گویید!بقیه ی کشته شدگان چطور؟چند فیلم دیگر باید بسازید؟!&lt;br /&gt;نمایندگان هم توی مجلس تنها کارشان این است که هر چند وقت یک بار برای خالی نبودن عریضه،تکبیری بگویند&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5775021873327202332-3093621830309714001?l=shokufeieandooh.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://shokufeieandooh.blogspot.com/feeds/3093621830309714001/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://shokufeieandooh.blogspot.com/2010/05/blog-post_28.html#comment-form' title='28 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5775021873327202332/posts/default/3093621830309714001'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5775021873327202332/posts/default/3093621830309714001'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://shokufeieandooh.blogspot.com/2010/05/blog-post_28.html' title='فاجعه ای به نام نجف زاده'/><author><name>زنی تنها</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>28</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5775021873327202332.post-5945543485613836949</id><published>2010-05-23T00:40:00.001-07:00</published><updated>2010-05-23T08:12:27.386-07:00</updated><title type='text'>شاید زندگی همین باشد...</title><content type='html'>دوست داشتم این را اینجا بنویسم شاید فقط برای  دل خودم&lt;br /&gt;دیشب که نتایج اعلام شد در ساعات اولیه که من هر چه تلاش کردم برای یافتن نشانی از خودم!پاسخ می آمد که داوطلبی با این مشخصات وجود خارجی ندارد!و بعدهم که به لطف یکی از دوستان در چند وچون محتویات!کارنامه ام قرار گرفتم همچون آب سردی بود بر تمام پیکرم،سخت است باور این که تمام  خیال پردازی های  چند ماه گذشته ات چیزی در حد همان کشک بوده و ناگهان دلت برای خودت بسوزد&lt;br /&gt;سخت است چندین ماه مثلا بشینی درس بخوانی ،تازه با علاقه،سر هر پاراگراف گیر بدهی و دیگران را با سوال های گاها مسخره ات مستاصل کنی بعد که بروی بنشینی سر جلسه ،ببینی هیچ کدام از اینها را قبلا زیارت نکرده ای،خب پدر من!میخواهی سوال های عجیب طرح کنی،به جهنم طرح کن،لااقل از همان منابع که معرفی شده،نه اینکه یک بنده خدایی بنشیند یک سال عمرش را بگذارد سر هیچ و پوچ&lt;br /&gt;دیشب تا صبح مبهوت بودم خوابم نمی برد،مثلا خوابیده بودم ولی یواشکی زیر پتو داشتم گریه می کردم،چقدر مسخره است که همیشه باید احساساتت را سرکوب کنی،دلت می خواهد سرت را بگذاری در آغوش کسی و زار زارگریه کنی اما می روی یک جا قایم می شوی و صدایت را توی گلویت خفه می کنی  و اشک هایت به جای اینکه آرامت کنند،انگار غصه هایت را بیشتر می کنند&lt;br /&gt;دیشب ترسیده بودم،موبایلم را سایلنت کردم تا جواب کسانی را که می پرسند چه شد،ندهم،خاموش نکردم چون خاموش کردن یعنی وحشت آشکار!تازه فکر کردم بعدا که حالم بهتر شد جواب می دهم&lt;br /&gt;حوالی ساعت 10 بیدار می شوم،سرم درد می کند،دوست دارم از خانه بزنم بیرون،تحمل این غم نگاه مادر را ندارم و نگاه پرسش گر پدر که یعنی چرا؟&lt;br /&gt;می آیم بیرون،آدم ها را می بینم که دارند زندگیشان را می کنند،آدم ها مثل دیروزند و پریروز،مثل زمانی که نتیجه ها اعلام نشده بود&lt;br /&gt;برمی گردم خانه،دلم یک نشانی از بچگی هایم میخواهد،بابالنگ دراز را می بینم،جودی ابت و جیمز اسمیت را دوست دارم،انگار زندگی را جدی نمی گیرند، حیف شد که قسمت آخرش توی مجموعه ای که من دیدم،نبود&lt;br /&gt;حالم بهتر میشود،داداشی می آید،شیطنت می کند،سربه سرم میگذارد اما من دلم هنوز غصه دارد،می گویم:برو که اصلا حوصله ندارم،می خندد،می گوید:خدا را شکر، جمعیت که زیاد است!سازمان سنجش هم که قاعدتا حالا حالاها هست،کنکور هم  که از زمانی که ما یادمان می آید همیشه بوده ،خب الان مشکلت کجاست؟&lt;br /&gt;هیچ نمی گویم،مشکل من با خودم است،با انتخابم،اصلا این راه درست است؟!&lt;br /&gt;با خودم می گویم باز هم می خواهی این بازی را ادامه بدهی؟می روم سراغ کتاب هایم،کلی خاطره دارم با صفحه صفحه یشان،کلی گل خشک شده دارم لا به لای صفحاتشان&lt;br /&gt;خدا را چه دیدی ،شاید باز هم رفتم سراغشان&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5775021873327202332-5945543485613836949?l=shokufeieandooh.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://shokufeieandooh.blogspot.com/feeds/5945543485613836949/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://shokufeieandooh.blogspot.com/2010/05/blog-post_23.html#comment-form' title='11 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5775021873327202332/posts/default/5945543485613836949'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5775021873327202332/posts/default/5945543485613836949'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://shokufeieandooh.blogspot.com/2010/05/blog-post_23.html' title='شاید زندگی همین باشد...'/><author><name>زنی تنها</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>11</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5775021873327202332.post-6654462847563440512</id><published>2010-05-14T08:02:00.001-07:00</published><updated>2010-05-14T09:54:36.447-07:00</updated><title type='text'>کمی پنجره...</title><content type='html'>پنجره همه جوره اش خوب است،چه آن پنجره که توی دل یک دیوار سخت جا خوش می کند و موجودیتش را به سخره می گیرد،چه آن پنجره که می توان نقاشی کرد،همان که رنگ نمی خواهد،شاید کمی نور،کمی هوا،کمی نفس&lt;br /&gt;چه این پنجره که می توان آن را پخت،من توی تمام شیرینی ها همین شیرینی پنجره ای را دوست دارم ،اصلا هر چیزی که با ساختنش می توان خیال بافی کرد خوب است،ستاره را قالب می زنی و پروانه را و چیزی شبیه چرخ گاری&lt;br /&gt;پروانه که وا می شود،که رها می کند قالب را،توی دلت پر از حس پرواز می شود و ستاره ها که با شیطنت چشمک می زنند و چرخ که هی می چرخد و بازی ات می دهد&lt;br /&gt;تازه آخر داستان،میتوانی روی همه ی پروانه ها،ستاره ها و چرخ ها انقدر شکر بریزی که با خوردنش حتی شده برای لحظه ای، تلخی دست بردارد از سر آنها که دوستشان  داری&lt;br /&gt;آدم های این خانه دلشان تلخ است ، شیرینی کام، تلخی دلشان را کم رنگ نمی کند،اما از دست من همین برمی آید،نه! دریغ اش نمی کنم&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5775021873327202332-6654462847563440512?l=shokufeieandooh.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://shokufeieandooh.blogspot.com/feeds/6654462847563440512/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://shokufeieandooh.blogspot.com/2010/05/blog-post_14.html#comment-form' title='8 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5775021873327202332/posts/default/6654462847563440512'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5775021873327202332/posts/default/6654462847563440512'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://shokufeieandooh.blogspot.com/2010/05/blog-post_14.html' title='کمی پنجره...'/><author><name>زنی تنها</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>8</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5775021873327202332.post-2711767115425289659</id><published>2010-05-09T13:23:00.000-07:00</published><updated>2010-05-09T14:44:56.279-07:00</updated><title type='text'>سکوت تلخ...</title><content type='html'>بعد از روزها که از هجوم یک دنیا  تلخی پناه می بردی به اینترنت،به کانال های ماهواره،به دیدن صدباره ی فیلم هایی که تمام دیالوگهایش را از بر شده ای اما هنوز هم ارزش دیدن دارد،به شنیدن موسیقی های نوستالژیک و...&lt;br /&gt;تلویزیون را روشن می کنی،گوینده ی اخبار را می بینی که خونسرد توی چشم های تو و میلیون &lt;br /&gt;ها نفر دیگر نگاه می کند،اسامی 5 نفر را به عنوان اعدام شدگان امروز می خواندو اضافه می کند که اینان جزء گروه های تروریست بوده اند که چندین عملیات بمب گذاری را در شهرهای مختلف کشور انجام داده اند&lt;br /&gt;یک آن احساس می کنی خون به مغزت نمی رسد،می گویی این مردک چه گفت؟و نام فرزاد کمانگر توی گوشت زنگ میزند،می خواهی دهانت را باز کنی و ...&lt;br /&gt;یادت می آید که فرزاد معلم بود،معلم حرمت دارد،و به حرمت فرزاد و فرزادها سکوت می کنی&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;در حاشیه:89 مدتی است که آمده، برای ما انگار زمان توی 88 متوقف شده،نکند هر سال می خواهد 88 باشد؟!&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5775021873327202332-2711767115425289659?l=shokufeieandooh.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://shokufeieandooh.blogspot.com/feeds/2711767115425289659/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://shokufeieandooh.blogspot.com/2010/05/blog-post_09.html#comment-form' title='4 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5775021873327202332/posts/default/2711767115425289659'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5775021873327202332/posts/default/2711767115425289659'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://shokufeieandooh.blogspot.com/2010/05/blog-post_09.html' title='سکوت تلخ...'/><author><name>زنی تنها</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>4</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5775021873327202332.post-6982840991355709307</id><published>2010-05-01T12:57:00.000-07:00</published><updated>2010-05-03T13:21:56.619-07:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;a href="http://3.bp.blogspot.com/_Y89B69YmzNI/S92HcP-fdTI/AAAAAAAAAAM/d1rd5JWsbmk/s1600/IMG0286A_edited.jpg"&gt;&lt;img style="float:left; margin:0 10px 10px 0;cursor:pointer; cursor:hand;width: 320px; height: 240px;" src="http://3.bp.blogspot.com/_Y89B69YmzNI/S92HcP-fdTI/AAAAAAAAAAM/d1rd5JWsbmk/s320/IMG0286A_edited.jpg" border="0" alt=""id="BLOGGER_PHOTO_ID_5466674442092377394" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;"یک شاخه &lt;br /&gt;در سیاهی جنگل&lt;br /&gt;به سوی نور&lt;br /&gt;فریاد می کشد"&lt;br /&gt;شاملو&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5775021873327202332-6982840991355709307?l=shokufeieandooh.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://shokufeieandooh.blogspot.com/feeds/6982840991355709307/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://shokufeieandooh.blogspot.com/2010/05/blog-post.html#comment-form' title='5 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5775021873327202332/posts/default/6982840991355709307'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5775021873327202332/posts/default/6982840991355709307'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://shokufeieandooh.blogspot.com/2010/05/blog-post.html' title=''/><author><name>زنی تنها</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://3.bp.blogspot.com/_Y89B69YmzNI/S92HcP-fdTI/AAAAAAAAAAM/d1rd5JWsbmk/s72-c/IMG0286A_edited.jpg' height='72' width='72'/><thr:total>5</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5775021873327202332.post-5333036726245950353</id><published>2010-04-25T13:59:00.000-07:00</published><updated>2010-05-03T13:21:56.622-07:00</updated><title type='text'>اینجا ایران است...</title><content type='html'>حتما حسش کرده ای همان حالت مرموز را که یک دفعه می آید سراغت که بروی گذشته ها را ورق بزنی ،خودت هم نمی دانی دنبال چه می گردی فقط نگاه می کنی و می گذری،عکس ها را،فیلم ها را،کتاب ها را،گاهی لبخندی روی لبت می آید و گاهی قطره ی اشکی به گوشه ی چشمت، گاهی حتی از یادآوریش هم می ترسی&lt;br /&gt;همین حس مرموز آمده بود سراغم ،رفته بودم سراغ گذشته ها، چشمم افتاد به  دو تا CDکه با خط خودش همان که خیلی خاص بود،  رویش نوشته بود SECRET،یاد آن شب افتادم توی اتاقش، همان زمان که هر دو می دانستیم اینجا شاید همان آخر خط است ،همان جایی که  ایستگاه های مشترک تمام می شود،SECRET را برایم رایت کرده بود و حالا دلم می خواست ببینمش،راز قانون جاذبه را می دانی؟!فکرهای خوب و از همین چیزهای دلخوشکنک&lt;br /&gt;نیمه کاره رهایش می کنم ،می بندم این دفتر خاطرات را،می خواهم بلاگم را ببینم،بلاگر فیلتر شده است،یاد آن حرف های قشنگ SECRET می افتم"انسان هر چیزی را که  با فکرش جذب می کند توی دستانش لمس می کند" نه پدر من!اینجا ایران است،به ذهنمان هم خطور نمی کرد که فاتحه ی بلاگر را هم خوانده باشند،این حرف های قشنگ به درد شما می خورد که نمی دانید فیلترینگ چیست!که برایتان تصمیم نمی گیرند چه چیزی را ببینید &lt;br /&gt;کدام قانون جاذبه حوادث  سال 88 را تفسیر می کند؟قانون هایتان به درد خودتان می خورد، چون اینجا ایران است&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5775021873327202332-5333036726245950353?l=shokufeieandooh.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://shokufeieandooh.blogspot.com/feeds/5333036726245950353/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://shokufeieandooh.blogspot.com/2010/04/blog-post.html#comment-form' title='2 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5775021873327202332/posts/default/5333036726245950353'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5775021873327202332/posts/default/5333036726245950353'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://shokufeieandooh.blogspot.com/2010/04/blog-post.html' title='اینجا ایران است...'/><author><name>زنی تنها</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>2</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5775021873327202332.post-7168720759936679541</id><published>2010-04-15T03:46:00.000-07:00</published><updated>2010-05-03T13:21:56.624-07:00</updated><title type='text'>مسنجر خدا</title><content type='html'>دختر دایی ام انسان بسیار لطیفی است،علوم تربیتی خوانده و حالا چند نفر از کودکان مدارس ابتدایی را به طور تصادفی انتخاب کرده و از آنها خواسته که  در نامه ای به خدا آرزوهایشان را بنویسند وبه آنها اطمینان داده که خدا حتما جواب نامه هایشان را می فرستد.&lt;br /&gt;امروز دختر دایی ام تماس گرفته بود و می گفت برای من هم توی این داستان نقشی را در نظر گرفته است،نقشی که به اعتقاد من برایم بسیار سنگین است او از من درخواست کرد که مسنجر خدا باشم،چون یکی از کودکانی که به خدا نامه نوشته خواهرزاده ی 9 ساله ام است که در نامه اش به خدا آمده:&lt;br /&gt;"خدای مهربان! سلام&lt;br /&gt;پدر من کارمند است،لطفا کاری کن تا او حقوق بیشتری بگیرد اگر هم امکانش نیست کاری کن که مامانم هم شاغل شود،هر چند دلم می خواهد مامان همیشه توی خانه باشد اما اشکالی ندارد در عوض 2 تا شاغل داریم و 2تا حقوق&lt;br /&gt;خدا جواب نامه ام را زود بده"&lt;br /&gt;من دارم فکر می کنم یک بچه ی 9 ساله با یک حساب دو دوتا چهارتا متوجه شده یک پدر کارمند با دو بچه زیر بار خرج زندگی می ماند با کلی قسط و بدهی و .. پس چطور احمدی نژاد که می گویند دکترا هم دارد نطق می کند که شعار 2 تا بچه کافی است را قبول نداردو می خواهد برای تشویق مردم به افزایش جمعیت به هر نوزاد یک میلیون بدهد&lt;br /&gt;آقای احمدی نژاد! من پاسخی برای نامه اش ندارم شما که با توجه به بیانات برخی شده اید ولی خدا!!بر روی زمین،جواب این نامه را بدهید تا نامه های بعدی را هم بخوانم البته حتما می دانید که راستگویی چیز خوبی است&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5775021873327202332-7168720759936679541?l=shokufeieandooh.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://shokufeieandooh.blogspot.com/feeds/7168720759936679541/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://shokufeieandooh.blogspot.com/2010/04/blog-post_15.html#comment-form' title='11 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5775021873327202332/posts/default/7168720759936679541'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5775021873327202332/posts/default/7168720759936679541'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://shokufeieandooh.blogspot.com/2010/04/blog-post_15.html' title='مسنجر خدا'/><author><name>زنی تنها</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>11</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5775021873327202332.post-2818811155373333106</id><published>2010-04-13T10:14:00.000-07:00</published><updated>2010-05-03T13:21:56.628-07:00</updated><title type='text'>من و اولین سیگار...</title><content type='html'>مادرم یک دایی دارد که من همیشه با دیدنش یاد سنگی برگوری آل احمد می افتم چون او هم بچه دار نمی شد و داستان ها داشت&lt;br /&gt;6یا 7 ساله بودم توی خانواده ی ما کسی سیگاری نبود اما دایی مامان سیگاری بود و همین بود که من ذوق آمدنش را داشتم ،روزهایی که قرار بود به خانه ی ما بیاید دل توی دلم نبود،زل می زدم به ساعت و هی می پرسیدم مامان پس کی میاد؟صدایش که می آمد،همان صدا که یک دنیا غم درونش داشت،بال در می آوردم،می پریدم توی بغلش،بوسه بارانش می کردم و او همیشه توی جیبش چیزهای خوب داشت اما برای من هیچ کدام به خوبی سیگار نبود،می نشستم کنارش و زل می زدم به صورتش ،تند تند سیگار می کشید و گاهی عصبانی که می شد تمام خشمش را بر سر سیگارها خالی می کرد و هنوز آتش نکرده توی زیر سیگاری خفه اش می کرد ومن دقیقه ها را می شمردم که برود!که یواشکی زیر سیگاری را بردارم و سیگارها را بگذارم گوشه ی لبم ببینم چه لذتی دارد،زرنگ بود ،همیشه می گفت:من نمی دانم چه سری است در کارهای این بچه،آمدنم خوشحالش می کند و رفتنم خوشحالیش را مضاعف&lt;br /&gt;زیر سیگاری را برمی داشتم ،می رفتم گوشه ی دنجی قایم می شدم و سیگارها را یکی یکی روشن می کردم،پک اول را که می زدم اشک می دوید توی چشم هایم،دلم به هم پیچیده می شد، سرفه می کردم،اما لذتی آمیخته با ترس به وجوم می بخشید&lt;br /&gt;یک روز مثل تمام آن روزها که دایی آمده بود ومن بازتوی گوشه ی دنجم مسحور جادوی سیگارها بودم و سرفه هایم را توی گلویم خفه می کردم تا کسی صدایش رانشنود و اشک ها که تندتند سرازیر می شد،سیگاری روشن توی دستم بودو باز همان لذت آمیخته با ترس،وجود کسی را احساس کردم،سرم را که بلند کردم،خشکم زد،نمی دانم مامان کی آمده بود،نگاهش بی حرکت مانده بود،رنگ به رو نداشت،کم مانده بود غش کند،من ترسیده بودم،سیگار از دستم افتاد گریه ام گرفته بود،منتظر بودم مامان تنبیهم کند،بر سرم فریاد بکشد یا لااقل گریه کند اما او هیچ نگفت فقط سکوت بود از این سکوت ها که زجرت می دهد&lt;br /&gt;حالا سالهاست که از آن روز می گذرد،هنوز هم سیگار را که می بینم ،می ترسم،دلم در هم پیچیده می شود،سرفه ام می گیرد،شقیقه هایم تیر می کشد و تصویر مبهوت مامان از جلوی چشم هایم کنار نمی رود&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;در حاشیه:زندگی توی آستینش چه بازی هایی برایت دارد،چیزی که دیروز برایت آن همه فریبنده بود امروز حتی دیدنش حالت را بد می کند&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5775021873327202332-2818811155373333106?l=shokufeieandooh.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://shokufeieandooh.blogspot.com/feeds/2818811155373333106/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://shokufeieandooh.blogspot.com/2010/04/blog-post_13.html#comment-form' title='4 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5775021873327202332/posts/default/2818811155373333106'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5775021873327202332/posts/default/2818811155373333106'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://shokufeieandooh.blogspot.com/2010/04/blog-post_13.html' title='من و اولین سیگار...'/><author><name>زنی تنها</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>4</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5775021873327202332.post-4187572757348888033</id><published>2010-04-10T12:50:00.000-07:00</published><updated>2010-05-03T13:21:56.632-07:00</updated><title type='text'>بروید رد کارتان!</title><content type='html'>چشم هایم را نیمه باز می کنم ساعت روی دیوار 11 صبح را نشان می دهد،توی جایم غلت می زنم ،خوابم نمی آید اما حوصله ی بیرون آمدن از رختخواب را هم ندارم.چون عادت کرده ام شب ها موبایلم کنارم باشد،اول آن را برمی دارم روی صفحه یdesktopدو تا missed call ثبت شده ،چک می کنم ببینم نیازی به تماس گرفتن هست یا نه،اولی یکی از دوستان بسیار نزدیک است که چند روزی است با هم تماس نداشته ایم و دومی آه دومی از این شماره های بی صاحب!است withheld،security number(شماره های امنیتی)اه،اول صبح حال آدم بد می شود،چطوری باید به شما گفت که بشنوید؟اصلا می شنوید؟!بابا جان!من نشسته ام گوشه ی خانه،نه شغلی دارم که اذیت تان کند نه با این اوضاع شلم شوربای  نظارت بر مطبوعات ،روزنامه ای برای خواندن،نه حوصله ی خزعبلات رسانه ی به اصطلاح ملی را دارم نه حوصله ی BBC فارسی و VOAوKomalaرا  ،حوصله ی هیچ کدامشان را ندارم،همه شان سروته یه کرباس اند،هر کسی به نوعی دنبال منافع خودش،بابا جان!دست بردارید از سر ملت،من یک بزدلم که نشسته گوشه ی خانه اش و شبکه های مزخرف ماهواره را می بیند و می گوید:خدا!تو که به هیچ سوالی جواب نمی دی اما این همه پول را دادی دست عرب ها که چه بشود؟که کانال های مزخرف بسازند یا با آن دوبله های وحشتناکشان گند بزنند به فیلم های هالیوود&lt;br /&gt;ته رادیکالیسمم!می شود خواندن چند تا کتابچه(سخنرانی ها و نوشته هایی از بنی صدر)که از کتاب خانه ی پدر بزرگ قرض گرفته ام!خودتان را ناراحت نکنید!مال آن موقع هاست که سوگلی!شما بود&lt;br /&gt;به اینها هم رحم نمی کنید؟!تماس های تلفنی،ایمیل ها و مسنجرها را که چک می کنید،می خواهید بیایید این reciever فکستنی را هم بردارید ببرید شاید خیالتان راحت شود،یعنی شما خیال راحت هم دارید؟!&lt;br /&gt;پارسال همین موقع ها بود که تماس گرفتید ،و با آن صدایی که آدم را یاد حاجی توی فیلم ها می انداخت(که الان دیگر دمده شده)،همانها که آدم ازشان می ترسد،اول شجره نامه ی خانوادگی را ریختید روی داریه که یعنی شما آب بخورید ما تعداد قطراتش را می شماریم،که بیا تعهد بده و...&lt;br /&gt;بابا جان!من که تعهد دادم،دیگر از جانم چه می خواهید؟این سوهان کشیدن بر اعصاب ملت تا کی می خواهد ادامه داشته باشد؟تمامش کنید،بروید رد کارتان!&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5775021873327202332-4187572757348888033?l=shokufeieandooh.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://shokufeieandooh.blogspot.com/feeds/4187572757348888033/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://shokufeieandooh.blogspot.com/2010/04/blog-post_10.html#comment-form' title='5 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5775021873327202332/posts/default/4187572757348888033'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5775021873327202332/posts/default/4187572757348888033'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://shokufeieandooh.blogspot.com/2010/04/blog-post_10.html' title='بروید رد کارتان!'/><author><name>زنی تنها</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>5</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5775021873327202332.post-1580412886918399999</id><published>2010-03-27T08:57:00.000-07:00</published><updated>2010-05-03T13:21:56.635-07:00</updated><title type='text'>اختلاط متافیزیک و ماده!</title><content type='html'>سال تحویل  به علت ترافیک سرسام آور امسال در شیراز(که قبلا هم بود اما امسال به خاطر ثبت جهانی  نوروز و برنامه های ویژه در شیراز،بر شدتش افزوده شده بود)به حرم حضرت شاهچراغ نرسیدیم و سال نو در امام زاده ای که نمی دانم نامش چه بود!بر ما تحمیل!شد،اما فردا صبح گفتیم اول برویم خدمت حضرتش،حال که قطر پارتی شان در درگاه باری تعالی بسی قطور است!شاید وساطتی کردند و آرزوهای ما که تعدادش کم هم نیست !برآورده شد ،اول خودخواهی ذاتی باعث شد تند تند خواسته های کوچک و بزرگم را ردیف کنم !اما کسی درونم نهیب زد که خجالت هم خوب چیزی ست !یادت هست جوانی بی گناه را به پای چوبه ی دار می برند و... &lt;br /&gt;برای جماعت انبوهی دعا کردم و در خواست ها به حدی زیاد بود که دهانم کف کرد!از حضرتش عذر خواستم و گفتم ما که دوستشان داریم اگر ایشان هم دوستمان داشته باشند برای به امید دیدار گفتن ما،آمینی بگویند،گفتم در صحن حرم گشتی بزنم تا بقیه هم بیایند ،ملت را نگاه می کردم،کبوترها را و هفت سین زیبایی که چیده بودند و خلاصه کلی در جو!بودم که چشمم به تابلویی افتاد به این مضمون:&lt;br /&gt;"زائرین محترم!محل پرواز ملائک را با دود سیگار آلوده نفرمایید"&lt;br /&gt;از اتمسفری که احاطه ام کرده بود حسابی آمدم بیرون ،این به کنار،انقدر خنده ام گرفته بودکه حضرت شاهچراغ بزرگی بسیار فرمودند مرا ازخانه یشان نیانداختند بیرون&lt;br /&gt;داشتم فکر می کردم دنیای متافیزیک و ماده در اذهان برخی  چه اختلاطی پیدا کرده است&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5775021873327202332-1580412886918399999?l=shokufeieandooh.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://shokufeieandooh.blogspot.com/feeds/1580412886918399999/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://shokufeieandooh.blogspot.com/2010/03/blog-post.html#comment-form' title='18 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5775021873327202332/posts/default/1580412886918399999'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5775021873327202332/posts/default/1580412886918399999'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://shokufeieandooh.blogspot.com/2010/03/blog-post.html' title='اختلاط متافیزیک و ماده!'/><author><name>زنی تنها</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>18</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5775021873327202332.post-2426087771974433181</id><published>2010-03-15T13:01:00.000-07:00</published><updated>2010-05-03T13:21:56.637-07:00</updated><title type='text'>حول حالنا الی احسن الحال</title><content type='html'>برای من آمدن بهار،نوشدن سال ،شگون هفت سین و…همه اش خلاصه می شود در آن ماهی گلی کوچولویی که تند وتند توی تنگ بلور می چرخد ودر این چرخیدن های شیطنت آمیز به ظاهربی معنایش به  گوشه ی ذهنت تلنگر می زند که "هی فلانی!می بینی؟!  هنوز هم می شود زندگی کرد" &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;امروز که رفتم سراغ تنگ بلور،دیدم ماهی کوچولو از این چرخیدن ها به ستوه آمده،مرگ توی چشم های گرد سیاهش سایه انداخته بود  &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;دیدن تن بی جانش آن اندک حس بهاری را که نرم نرمک داشت توی دلم جوانه می زد بر روی شاخه خشکاند&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;در حاشیه :مرگ ماهی گلی غمیگنم می کند ،سایه ی وحشت می اندازد بر شروعی تازه&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5775021873327202332-2426087771974433181?l=shokufeieandooh.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://shokufeieandooh.blogspot.com/feeds/2426087771974433181/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://shokufeieandooh.blogspot.com/2010/03/blog-post_15.html#comment-form' title='5 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5775021873327202332/posts/default/2426087771974433181'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5775021873327202332/posts/default/2426087771974433181'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://shokufeieandooh.blogspot.com/2010/03/blog-post_15.html' title='حول حالنا الی احسن الحال'/><author><name>زنی تنها</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>5</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5775021873327202332.post-2024524362346220501</id><published>2010-03-12T13:32:00.000-08:00</published><updated>2010-05-03T13:21:56.639-07:00</updated><title type='text'>خدا! جادوی دست هایت چه شد؟</title><content type='html'>سلام خدا&lt;br /&gt;وقت داری؟&lt;br /&gt;گوش می کنی؟یادت هست؟!  &lt;br /&gt;چند روز پیش وقتی هنوز حکم صادر نشده بود، وقتی هنوز کورسوی امیدی توی دل مهربانش نفس می کشید،من گفتم:&lt;br /&gt;ایمان داشته باش،دست خدا بالای همه ی دست هاست&lt;br /&gt;خدا! الان دارد زیر بار غم آرام آرام می شکند،اما من نه حرفی برای تسکین دارم، نه می توانم از جادوی دست های تو بگویم&lt;br /&gt;هیچ چیز برای گفتن نیست،چندین روز است که بینمان فقط سکوت حکمفرماست&lt;br /&gt;خدا!من با ایمان از جادوی دست هایت گفتم&lt;br /&gt;خودت که می دانی،چشم انتظاری از پا در می آورد آدم را&lt;br /&gt;چشم انتظارم نگذار...&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5775021873327202332-2024524362346220501?l=shokufeieandooh.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://shokufeieandooh.blogspot.com/feeds/2024524362346220501/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://shokufeieandooh.blogspot.com/2010/03/blog-post_12.html#comment-form' title='1 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5775021873327202332/posts/default/2024524362346220501'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5775021873327202332/posts/default/2024524362346220501'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://shokufeieandooh.blogspot.com/2010/03/blog-post_12.html' title='خدا! جادوی دست هایت چه شد؟'/><author><name>زنی تنها</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5775021873327202332.post-5638418373223178016</id><published>2010-03-11T11:06:00.000-08:00</published><updated>2010-05-03T13:21:56.640-07:00</updated><title type='text'>برای تمام بلوط هایی که تبر پایانشان نبود</title><content type='html'>جنگل بلوطی چشمانت تنها جایی ست که از گم شدن ،حتی فراموش شدن میانش نمی ترسم،توی این جنگل بلوط قد می کشم،بزرگ می شوم و استوار می ایستم مثل تمام بلوط های مغرور&lt;br /&gt;دست هایم را که می گیری پل می زنی به کهکشان فاصله های میان مان،چرا گفتم دست هایم را که می گیری؟!شاید فراموش کرده ام صرف فعل ماضی را&lt;br /&gt;امروز بود؟!نه دیروز؟! نه،خیلی وقت است که دست هایم دیگر بوی بلوط نمی دهد&lt;br /&gt;آخرین باری که دست هایم میان دست های مردانه ات گم شد را هنوز یادت هست؟من بودم،تو بودی و یک جنگل ،سبز سبز،مردانه ایستادیم و فریاد زدیم بودنمان را،خواسته هامان را&lt;br /&gt;اما...&lt;br /&gt;نه نمی خواهم به یاد بیاورم آن لحظات منحوس را،کدام تبر به دست موذیانه به جان جنگل بلوط افتاد؟یادت هست؟تو افتادی،من مردم و جنگل بلوطم میان سبزی سبزها به سرخی گرایید،آفتاب نیم روز می تابید اما توی جنگل بلوط من، شب لانه کرده بود&lt;br /&gt;دست هایت را که گرفتم،دنیا آوار شد روی سرم،سرما دوید تا مغز استخوانم&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;تو رفته ای ،نمی دانم توی کدام قطعه از بهشت مهمانی بلوط هاست،اما بدان تا همیشه مسحور آن جنگل بلوط خواهم ماند و به یادت توی تمام خیابان های شهر بلوط خواهم کاشت...&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;در حاشیه:من از این همه تکرار خسته نمی شوم مگر آنها از این همه تبر زدن خسته شده اند؟&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5775021873327202332-5638418373223178016?l=shokufeieandooh.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://shokufeieandooh.blogspot.com/feeds/5638418373223178016/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://shokufeieandooh.blogspot.com/2010/03/blog-post_11.html#comment-form' title='2 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5775021873327202332/posts/default/5638418373223178016'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5775021873327202332/posts/default/5638418373223178016'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://shokufeieandooh.blogspot.com/2010/03/blog-post_11.html' title='برای تمام بلوط هایی که تبر پایانشان نبود'/><author><name>زنی تنها</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>2</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5775021873327202332.post-3223442352698062724</id><published>2010-03-08T09:14:00.000-08:00</published><updated>2010-05-03T13:21:56.642-07:00</updated><title type='text'>دقیقا هیچی!</title><content type='html'>دوستی دارم که رفاقتمان برمی گردد به دوران راهنمایی ،این دوستی هر چند گاهی خیلی پر رنگ و گاهی خیلی کم رنگ اما همیشه بوده است ،من و دوستم متولد یک سال و یک روز هستیم .مدتی بود که از احوالاتش بی خبر بودم،دیروز تماس گرفته بود بعد از کلی حال و احوال و یادآوری گذشته ها گفت:در این مدتی که از هم بی خبر بوده ایم اتفاقات جالبی برایش افتاده و همزمان با درس خواندن ،در دانشگاهی به عنوان استاد حق التدریس حضور دارد،از اولین جلسه ی کلاسش گفت واسترسی که در هر اولینی ناخودآگاه به سراغ آدم می آید حتی از من دعوت کرد در جلسه ی بعدی کلاسش به عنوان مهمان افتخاری! حضور داشته باشم &lt;br /&gt;توی دلم خدا خدا می کردم نپرسد تو چی؟اما پرسید: راستی تو توی این مدت چی شدی؟!من هر چی توی ذهنم گشتم هیچ پاسخی نیافتم و گفتم: راست راستش را که بخواهی هیچی یعنی دقیقاهیچی&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;در حاشیه:8 مارس ،روز جهانی زن،شاید همان روزی است که باید از خودمان بپرسیم  نگاهمان به وجود زن،انسانی است؟&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5775021873327202332-3223442352698062724?l=shokufeieandooh.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://shokufeieandooh.blogspot.com/feeds/3223442352698062724/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://shokufeieandooh.blogspot.com/2010/03/blog-post_08.html#comment-form' title='5 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5775021873327202332/posts/default/3223442352698062724'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5775021873327202332/posts/default/3223442352698062724'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://shokufeieandooh.blogspot.com/2010/03/blog-post_08.html' title='دقیقا هیچی!'/><author><name>زنی تنها</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>5</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5775021873327202332.post-8419743072547385018</id><published>2010-03-02T14:27:00.000-08:00</published><updated>2010-05-03T13:21:56.643-07:00</updated><title type='text'>این همه تلخی را پایانی هست؟</title><content type='html'>اشک جلو دیدگانم را گرفته تار می بینم صفحه ی زندگی را،ثانیه به ثانیه به طناب دار نزدیک می شود به شروع یک پایان،به چه گناهی؟به همان گناه که بسیاری دیگر در این سال منحوس به کام مرگ فرستاده شدند&lt;br /&gt;باورش دشوار است هم سن و سال ماست،دانشجوست و لابد کلی آرزو داشته برای فردا،فردای خودش ،فردای ما،فردای مام میهن&lt;br /&gt;یکی برای اعتقادش به  پای دار کشانده می شود ،دیدن هم آغوشی تن جوانش با زمختی طناب باید برای  کفتارها دیدنی باشد که انسان اگر جوهره ی انسانی داشته باشد تاب نمی آورد این همه جنایت را&lt;br /&gt;من ترسو  فقط می توانم  گوشه ای تنها بنشینم و  آرام گریه کنم بر این همه ظلم ،اما دلم می خواهد داد بزنم بر سر خودم ،تو و تمام مردم سرزمنیم،می خواهم بگویم چرا با اینکه می دانید هیچ چیز عادی نیست می خواهید بگویید که هست ،خودتان را در روزمرگی ها غرق کرده اید که فراموش کنید عذاب وجدانتان را،اصلا چیزی به نام وجدان هنوز زنده است؟&lt;br /&gt;احساس دین نمی کنید به تمام کسانی که در این بازی دهشتناک امروز و فردایشان را قربانی کرده اند؟&lt;br /&gt;احساس دین نمی کنید به جوان های بی گناهی که پاهایشان به سختی بر روی زمین کشیده می شود،دستی با زور آنها را به سمت پرتگاه نیستی هل میدهد&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;دست هایم یخ کرده،دوست دارم بالا بیاورم این زندگی نکبت را&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;در حاشیه:کسانی که اعتماد ملی قبل از انتخابات را تاب می آوردند چگونه است که  امروز تاب  تحمل اعتماد  را ندارند؟!اگر این نامش شارلاتانیزم نیست پس چیست؟&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5775021873327202332-8419743072547385018?l=shokufeieandooh.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://shokufeieandooh.blogspot.com/feeds/8419743072547385018/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://shokufeieandooh.blogspot.com/2010/03/blog-post_02.html#comment-form' title='4 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5775021873327202332/posts/default/8419743072547385018'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5775021873327202332/posts/default/8419743072547385018'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://shokufeieandooh.blogspot.com/2010/03/blog-post_02.html' title='این همه تلخی را پایانی هست؟'/><author><name>زنی تنها</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>4</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5775021873327202332.post-6316379794443219826</id><published>2010-02-26T11:23:00.000-08:00</published><updated>2010-05-03T13:21:56.645-07:00</updated><title type='text'>این دنیا همه چیزیش باید به هم بیاید دیگر!</title><content type='html'>تو همیشه برایم سمبل آن انسانی بودی که می شود دوستش داشت خوب خوب ،اما آن روز وقتی آمدی با یک قفس که پرنده ای کوچک درونش کز کرده بودیکدفعه ترسیدم از تویی که نمی شناختمت،چقدر دوربودی ،وقتی با لبخند آمدی و گفتی: بیا پرنده را ببین،فقط می خواستم فرار کنم نه از تو از خودم از این باورهای کودکانه نه! احمقانه ام&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;می دیدم که پرنده را واقعا دوست داری صبح وقتی بیدار می شدی اول می رفتی سراغ آن قفس لعنتی و آب و دان می دادی به آن کوچولوی تنها،من اما می ترسیدم و می گفتم خوب است یکی تو را توی قفس نه! بهترین جای دنیا زندانی کند و هر چه فکر می کند لازم داری در اختیارت بگذارد فقط برای اینکه از تماشا کردنت لذت می برد؟شاید همه ی آن چیزهایی که او می پندارد خوشحالت می کند برایت عذابی جان فرسا باشد و تو می خندیدی و می گفتی:خدای من!باور کن حوصله این حرف های زرورق پیچ که بوی گند روشنفکرانه اش حال آدم را بد می کند ندارم،من نمی خواهم اسیر باشد می گویم زمستان است آب و دان یافتن برایش مشکل است سرما هم که بیداد می کند زمستان اینجا باشد بهار که شد آزادش می کنم هر جا که دلش خواست برود&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;من اما می دانستم اینها سرپوشی ست  برای خودخواهی هایت،می گفتم:این همه پرنده چطور زمستان را می گذرانند این یکی هم حتما می تواند&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;و تو می رفتی…&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;مدام با خودم می گفتم:بالاخره آزادش می کنم،یک روز صبح که بیدار شدی انگار کابوس دیده بودی می گفتی:آدم توی قفس!و دویدی سمت قفس ،پرنده را که دیدی خیالت راحت شد،من رفتم نشستم کنار قفس به پرنده گفتم:دلت می خواهد آزاد باشی؟ دلت برای آسمان تنگ نشده؟جوری نگاهم کرد که احساس کردم باید آزادش کنم ،در قفس با قفل کوچکی بسته شده بود کلیدش را نیافتم با دستهایم میان میله های قفس فاصله انداختم گفتم :حالا اگر می خواهی برو اگر هم می خواهی بمان ساعتی بعد پرنده رفته بود و تو چقدر عصبانی بودی، گفتی آن پرنده مال من بود و می دانم آزاد کردنش کار توست…&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;یک روز گذشت و چه روز تلخی بود&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;فردا صبح با دیدن قفس خشکم زد،پرنده برگشته بود و  چه آوازی هم می خواند&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;من با خودم گفتم:این دنیا همه چیزش باید به هم بیاید دیگر!آخر پرنده بین آسمان و قفس ،قفس را انتخاب می کند؟!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;و تو جانانه خندیدی...&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;در حاشیه:من هنوز نمی دانم چرا پرنده برگشت&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5775021873327202332-6316379794443219826?l=shokufeieandooh.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://shokufeieandooh.blogspot.com/feeds/6316379794443219826/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://shokufeieandooh.blogspot.com/2010/02/blog-post.html#comment-form' title='2 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5775021873327202332/posts/default/6316379794443219826'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5775021873327202332/posts/default/6316379794443219826'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://shokufeieandooh.blogspot.com/2010/02/blog-post.html' title='این دنیا همه چیزیش باید به هم بیاید دیگر!'/><author><name>زنی تنها</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>2</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5775021873327202332.post-8764533127761524000</id><published>2010-02-04T13:53:00.000-08:00</published><updated>2010-05-03T13:21:56.648-07:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>سری بر دار می رود&lt;br /&gt;نه!راستش را باید گفت&lt;br /&gt;گردن دار میان دست های&lt;br /&gt;قانون بی قانونی&lt;br /&gt;فشرده می شود&lt;br /&gt;نیما ،تنها&lt;br /&gt;میان کوچه ها&lt;br /&gt;آی مردم!را می خواند&lt;br /&gt;من توی پستوی خانه&lt;br /&gt;عشق را؟&lt;br /&gt;نه&lt;br /&gt;وجود سراپا ترسم را&lt;br /&gt;پنهان کرده ام&lt;br /&gt;شاملو را می خوانم&lt;br /&gt;و لورکا را&lt;br /&gt;با زبان شاملو&lt;br /&gt;فقط می خوانم&lt;br /&gt;و مدام دروغ می گویم&lt;br /&gt;به خودم،به تو ،به شاملو&lt;br /&gt;و به تنهایی پستو&lt;br /&gt;مرا با نیما کاری نیست&lt;br /&gt;و ایمان دارم&lt;br /&gt;او را هم با من&lt;br /&gt;جای من اینجاست توی پستو&lt;br /&gt;حافظ از میان کتاب ها سر بر می دارد&lt;br /&gt;و من با دلهره می گویم:&lt;br /&gt;فردا&lt;br /&gt;قرعه ی فال را به نام که خواهند زد؟&lt;br /&gt;صدای نیما دور می شود&lt;br /&gt;دورتر&lt;br /&gt;انگار هیچ وقت نبوده است&lt;br /&gt;نکند قرعه به نام نیما افتاده ست؟!&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5775021873327202332-8764533127761524000?l=shokufeieandooh.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://shokufeieandooh.blogspot.com/feeds/8764533127761524000/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://shokufeieandooh.blogspot.com/2010/02/blog-post_04.html#comment-form' title='2 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5775021873327202332/posts/default/8764533127761524000'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5775021873327202332/posts/default/8764533127761524000'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://shokufeieandooh.blogspot.com/2010/02/blog-post_04.html' title=''/><author><name>زنی تنها</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>2</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5775021873327202332.post-837387431462972927</id><published>2009-10-25T14:47:00.000-07:00</published><updated>2010-05-03T13:21:56.651-07:00</updated><title type='text'>سیاه مشق...</title><content type='html'>اضطراب&lt;br /&gt;شیرینی ست&lt;br /&gt;میان لحظه ها&lt;br /&gt;آن گاه&lt;br /&gt;که روی برگ برگ&lt;br /&gt;دفتر تنهایی&lt;br /&gt;سیاهی&lt;br /&gt;چشمان تو را&lt;br /&gt;مشق می کنم&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5775021873327202332-837387431462972927?l=shokufeieandooh.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://shokufeieandooh.blogspot.com/feeds/837387431462972927/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://shokufeieandooh.blogspot.com/2009/10/blog-post.html#comment-form' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5775021873327202332/posts/default/837387431462972927'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5775021873327202332/posts/default/837387431462972927'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://shokufeieandooh.blogspot.com/2009/10/blog-post.html' title='سیاه مشق...'/><author><name>زنی تنها</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry></feed>
