پنجشنبه ۱۷ ژوئن ۲۰۱۰

این خاطرات تلخ را شما برایم ساختید

اپیزوداول:
مدیر مدرسه ی راهنمایی مان،از این خانم های محجبه ی سفت و سخت بود،امتحانات سوم راهنمایی که تمام شد ،مدیر مدرسه بهمان مژده داد که برای تابستان برنامه ی یک اردوی 14 روزه را ریخته است و ما چقدر خوشحال بودیم اما وقتی گفت :آمدن به این اردو یک شرط دارد ،توی دلمان دعا دعا می کردیم که شرطش جوری نباشد که مانع آمدن بعضی از دوستانمان شود،گفتیم حالا این شرط چیست؟گفت:هرکسی می خواهد بیاید باید چادر بپوشد،اول کمی دمغ شدیم بعد برای اینکه می خواستیم همه با هم باشیم گفتیم باشد اشکالی ندارد
روز سوم اردو بود،رسیده بودیم قم،رفتیم زیارت،بعد از زیارت کردن چون تعداد بچه ها زیاد بود و خانم مدیر هم به من اطمینان داشت دو دسته شدیم یکی به سرپرستی مدیرو یکی هم به سرپرستی من،توی خیابان ها داشتیم می چرخیدیم،من هم پی شیطنت های خودم بودم،بستنی قیفی دیده بودم هوا هم گرم بود و دلم می خواست بروم بخرم ،بستنی را که خریدم و برگشتم از شنیدن صدای گریه ی یکی از بچه ها واقعا ترسیدم،با تمام وجود گریه می کرد،هرچه که می پرسیدم چه شده؟اصلا حرف نمی زد،فقط گریه می کرد،بعد خانم مدیر آمد و ازش خواست شرح ماوقع را بگوید:که او هم بریده بریده گفت:چندتا ...چندتا مرد...دنبالم افتاده بودند و می گفتند،کمی ساکت شد بعد آرام و با خجالت گفت،گفتند:صیغه می شوی؟
بعد انگار که گناه بزرگی مرتکب شده،سرش را انداخته بود پایین،همان طور که گریه می کرد و ترسیده بود گفت:خانم به خدا من هیچ کاری نکردم،که یک دفعه خانم مدیر به چادرش نگاه کرد و گفت:ای وای!چادرت را برعکس پوشیده ای!و بعد برای ما که ماتمان برده بود جریان برعکس پوشیدن چادر را گفت،آن لحظه واقعا از مدیرمان بدم آمده بود به خاطر اصرار بی موردش در مورد پوشیدن چادر

اپیزود دوم:
16 ساله بودم اولین بار و تنها باری که رفته بودم بازدید از مناطق جنگی،فکر می کنم شلمچه بودیم،جایی که یک گروه تفحص از سپاه هنوز هم داشتند به دنبال اجساد شهدا می گشتند،نزدیکی های اذان ظهر بود توی یک جای اتاق مانندی نشسته بودیم،چند تا کفن کوچک هم بود از بقایای اجساد شهدایی که به تازگی پیدا شده بودند خیلی کوچک بودند شاید یک مشت خاک هم نبودند،شاید جوان بوده اند با یک دنیا آرزو،دلم گرفته بود،رئیس گروه تفحص ،یکی از همین ها با ریش های بلند و تسبیح دانه درشت با لباس های نظامی داشت در مورد خاطرات تفحص شان می گفت،من دیگر تحمل نداشتم آمدم بیرون،یک منبع آب بیرون بود رفتم که وضو بگیرم،هیچ کس نیود،همه داشتند سخنرانی را گوش می دادند،آستین هایم را زدم بالا که وضو بگیرم،یک دفعه صدایی با تحکم گفت:آستینت را بکش پایین،اینجا هم دست از این کارها برنمی دارید،اینجا مقدس است،بغض گلویم را گرفته بود برگشتم نگاهش کردم یکی از همان ها بود با ریش های بلند و تسبیح دانه درشت،می خواستم فریاد بزنم کدام کارها؟اما ترسیده بودم،اذان را که گفتند من
تنها کسی بودم که نمازم را به تنهایی خواندم،من به این ها اقتدا نمی کنم

اپیزود سوم:

23 ساله ام ،انتخابات ریاست جمهوری است،من رای داده ام،خوشحالم،اما نتایج که اعلام می شود می بینم رای من نیست گم شده است،به حساب نیامده،دیگر مثل آن روزها نیست که از مدیرمان بترسم یا از آن آقای ریش بلند تسبیح به دست،می گویم رای من کجاست؟
باورشان هم نمی شود که هیبت شان فرو ریخته،باورشان نمی شود آن بغض ها که سال ها پیش توی گلویم خفه کردم شده یک فریاد
تصاویر شهدا را می بینم یاد آن روز می افتم در مناطق جنگی،دلم برای همه ی این جوان ها می گیرد،برای روزهایی که می توانستند باشند

15 نظرات:

  1. بالاخره بعد از مدت ها وبلاگ گردی یه متن خوندم که به دلم نشست ممنون...

    یه نکته مهم تو هر سه اپیزود هست اونم هممون موضوع همیشگیه... اینا همیشه دوست داشتن ما هم دینمون را مثل اونا ببینیم... مثل اونا فکر کنیم... ولی غافل از اینکه دین ما اگرچه اسمش با اونا یکی بود ولی همیشه با اونا فرق داشت... حالا حاضر نیستن ما رو ببینن...
    غافل از اینکه ما هستیم...

    پاسخحذف
  2. در باب اپیزود اول لازم به ذکر است که در مشهد هم رسم است که خانم های صیغه ای که دور حرم فراوان اند چادرشان را "ورچپه"(برعکس) می پوشند...جاهای دیگر را نمی دانم...دومی منو یاد نماز فرادای بچه ها در روزه سیاسی انداخت.

    پاسخحذف
  3. بهMMB:شاید به خاطر این که از دل برآمده بود

    به طنیس:اون موقع ما نمی دونستیم ولی بعد از اون جریان آگاه!شدیم،منظورم این بود که نمی دانم این اجبارهای بی مورد برای چیست؟

    پاسخحذف
  4. به سامان: دقیقا منم یاده همون روز افتادم... الماسی گفت: صدای کمونیسم در دانشگاه ما هم شنیده میشود...

    پاسخحذف
  5. سلام
    ريشه يابي تفكرات شما بود...زيبا بيان فرموديد
    در مذمت چادر و ريش هم بود گمانم!

    موفق باشيد

    پاسخحذف
  6. سلام
    نه در مذمت اینها نبود،هر کس باید آزاد باشد پوشش اش را خودش انتخاب کند چادر زورکی سر کردن به پرکاهی نمی ارزداما اگر کسی خودش انتخابش کرد آن وقت است که ارزش دارد
    صحبت من در مذمت اجبارهای بی مورد است،خیلی وقت است زمان زورگویی به پایان رسیده است

    پاسخحذف
  7. مراقب تمام قسمت‌های مهم بدن خود باشید، يك مقام آگاه گفته است:
    این‌بار از هر جا که بتوانيم گاز مي‌گيريم!
    .
    .
    .
    پرنده روی مین رفت و پرنده ممنوع شد!

    پاسخحذف
  8. از مهدی بامدادیان چشم شور تر ندیدم ! گفت شما تنها کسی هستید که وبلاگ به روز میکنه !!! اما ظاهرا به کما رفتید !

    پاسخحذف
  9. سلام
    نیستید چرا؟!
    هرکجا هستید پیروز باشید و سلامت...

    پاسخحذف
  10. از اونجایی که دو-سه سالی طول کشید تا بفهمی برای حرف "و" از "00" یا "u" استفاده میکنند ، امیدوارم سه سال دیگر "i" هایت را به"y" تغییر داده باشی.

    پاسخحذف
  11. به سفیر:چرا حرف درمیارید واسه ملت؟!

    به منتقد:هستم،مرسی همچنین شما

    به ناشناس!:بینیم چی میشه

    پاسخحذف
  12. به نام خدا

    سلام!

    فقط می تونم بگم براتون متاسفم
    با این دید کوتاه و کوری که دارید

    دقیقا مثل بچه های 3، 4 ساله نادان بود مطالبتان!

    و بدانید که خداوند در قرآن فرموده به اندازه ذره ای از اعمال و حرفهایمان در دادگاه خداوند بررسی می شود، آیا برای این سیاه نمایی ها می توانید در حضور پروردگار پاسخ قانع کننده بدهید؟
    بدانید حرمت آبروی مومن از خانه کعبه هم بالاتر است

    شما مثل یک موجود متکبر و خودخواه و خودپرست فقط دیگران را مقصر و متهم کردید، و اصلا ذره ای به خودتان و رفتارتان و احترام متقابل به جامعه و محیط و اطرافیان، م و اماکن و حرمت ها و دستورات خدا واطاعت از پروردگار ... نبودید! حتی برای آگاهی از اصل ماجرا روحیه پرسشگری هم ندارید! واضح است چنین کسی دست در دست شیطان لعین به کجاها کشیده خواهد شد...
    اگر واقعا دنبال حقایق ماجرا، و دیگر حقایق و لطایف الهی بودید، حتماآماده مذاکره و صحبت به دور از تعصب و جدال هستم
    البته اگر به دنبال حقیقت باشید و تحمل شنیدن را داشته باشید
    در غیر این صورت، توصیه می کنم به جای توهم پردازی های شخصی و تحمیل آن به مخاطبان و اطرافیان، سری هم به منابع شیعه بزنید! برایتان خوب است

    amin_star_3000@yahoo.com

    یا علی(ع)
    خدانگهدار

    پاسخحذف
  13. به نام خدا

    با سلام

    www.NayeDel.ir
    www.shahab-moradi.com

    www.hijab-poster.ir

    ...
    خدانگهدار

    پاسخحذف
  14. سلام.
    اول به ناشناس ها : برایتان متاسفم.
    به شما : در مورد تیتر می خوام حرف بزنم :این خاطرات تلخ را شما برایم ساختید .
    تمام کلمات تیتر مفهوم هستند اما اجازه بدهید "شما" را من برای شما شرح دهم . شاید سوء تفاهم های چند ساله تا حدی کم شود . امیدوارم.
    امثال ناشناس ها هستند که توانایی تبیین دین خود را ندارند و حتی دینشان برایشان روشن نیست . مدیر مدرسه ما خاطره ای گفت : رفته بودیم مکه . یه خانوم جوانیرو رو به کعبه دیدم که آستین هایش کمی بالا بود . بنده خدا احکام رو دقیق نمی دونست من خم شدم و سر آستینش رو گرفتم و پایین اوردم . فکر بدی نکرد و با نگاهش از من تشکر کرد که حکمش رو بهش یاد دادم .
    من مدیر مدرسمون رو خیلی دوست دارم . بعضی ها می گند از اون خشکه مقدس هاست . ولی این طور نبود . همین دست ناشناس ها هم خداناشناس هستند و توی این یک سال راه رو غلط بردند . امثال مدیر ما با این ها مخالفند . آنها این بار داد و فریاد نکردند خیلی آروم به شما القا کردند که تقلب شده ولی این طور نبود . امثال مدیر ما به آرامی و منطق به تبیین نبود تقلب پرداخته اند و امیدوارم بیشتر تحقیق کنید . من به عنوان همطون شما نمی خوام فکر کنید که رای شما گم شده . میزان رای ملت است . نظام از این حرف نمی گذره .
    ولادت امام حسن مجتبی (ع) مبارک.

    پاسخحذف