دوست داشتم این را اینجا بنویسم شاید فقط برای دل خودم
دیشب که نتایج اعلام شد در ساعات اولیه که من هر چه تلاش کردم برای یافتن نشانی از خودم!پاسخ می آمد که داوطلبی با این مشخصات وجود خارجی ندارد!و بعدهم که به لطف یکی از دوستان در چند وچون محتویات!کارنامه ام قرار گرفتم همچون آب سردی بود بر تمام پیکرم،سخت است باور این که تمام خیال پردازی های چند ماه گذشته ات چیزی در حد همان کشک بوده و ناگهان دلت برای خودت بسوزد
سخت است چندین ماه مثلا بشینی درس بخوانی ،تازه با علاقه،سر هر پاراگراف گیر بدهی و دیگران را با سوال های گاها مسخره ات مستاصل کنی بعد که بروی بنشینی سر جلسه ،ببینی هیچ کدام از اینها را قبلا زیارت نکرده ای،خب پدر من!میخواهی سوال های عجیب طرح کنی،به جهنم طرح کن،لااقل از همان منابع که معرفی شده،نه اینکه یک بنده خدایی بنشیند یک سال عمرش را بگذارد سر هیچ و پوچ
دیشب تا صبح مبهوت بودم خوابم نمی برد،مثلا خوابیده بودم ولی یواشکی زیر پتو داشتم گریه می کردم،چقدر مسخره است که همیشه باید احساساتت را سرکوب کنی،دلت می خواهد سرت را بگذاری در آغوش کسی و زار زارگریه کنی اما می روی یک جا قایم می شوی و صدایت را توی گلویت خفه می کنی و اشک هایت به جای اینکه آرامت کنند،انگار غصه هایت را بیشتر می کنند
دیشب ترسیده بودم،موبایلم را سایلنت کردم تا جواب کسانی را که می پرسند چه شد،ندهم،خاموش نکردم چون خاموش کردن یعنی وحشت آشکار!تازه فکر کردم بعدا که حالم بهتر شد جواب می دهم
حوالی ساعت 10 بیدار می شوم،سرم درد می کند،دوست دارم از خانه بزنم بیرون،تحمل این غم نگاه مادر را ندارم و نگاه پرسش گر پدر که یعنی چرا؟
می آیم بیرون،آدم ها را می بینم که دارند زندگیشان را می کنند،آدم ها مثل دیروزند و پریروز،مثل زمانی که نتیجه ها اعلام نشده بود
برمی گردم خانه،دلم یک نشانی از بچگی هایم میخواهد،بابالنگ دراز را می بینم،جودی ابت و جیمز اسمیت را دوست دارم،انگار زندگی را جدی نمی گیرند، حیف شد که قسمت آخرش توی مجموعه ای که من دیدم،نبود
حالم بهتر میشود،داداشی می آید،شیطنت می کند،سربه سرم میگذارد اما من دلم هنوز غصه دارد،می گویم:برو که اصلا حوصله ندارم،می خندد،می گوید:خدا را شکر، جمعیت که زیاد است!سازمان سنجش هم که قاعدتا حالا حالاها هست،کنکور هم که از زمانی که ما یادمان می آید همیشه بوده ،خب الان مشکلت کجاست؟
هیچ نمی گویم،مشکل من با خودم است،با انتخابم،اصلا این راه درست است؟!
با خودم می گویم باز هم می خواهی این بازی را ادامه بدهی؟می روم سراغ کتاب هایم،کلی خاطره دارم با صفحه صفحه یشان،کلی گل خشک شده دارم لا به لای صفحاتشان
خدا را چه دیدی ،شاید باز هم رفتم سراغشان
یکشنبه ۲۳ مهٔ ۲۰۱۰
اشتراک در:
نظرات پيام (Atom)
داریوش میفرماید:دنیای این روزای من همقد تنبونم شده...
پاسخحذفبه آذرداد:
پاسخحذفتا اون جا که ما یادمونه می فرماییدند:همقد تنپوشم شده
در هر حال مهم اینه که راست می گفتند
چیزی بلد نیستم بگم تا تورو دلداری بدم...
پاسخحذفخدا به موقعع میرسه فقط به این معتقدم
سلام
پاسخحذفامتحان ارشد يا كنكور؟ بابا اينا كه غم و غصه نداره.
سرتان سلامت...
زندگی فقط اینا نیست، من الان بعد از دو سال از قبول شدن تو ارشد پشیمونم که چرا نرفتم دنبال کار
پاسخحذفو حکومت فیلتر را آفرید!
پاسخحذفدوستان اگر خواستید آدرس وبلاگم را اصلاح کنید.
پرنده روی سیم سابق...
به منتقد:آخه من سر پیری میرم کنکور کارشناسی بدم؟تازه کنکور کارشناسی نتایجش الان میاد؟!جناب منتقد!چند سال دانشگاه بودن همه چی رو از یادتون برده ها!کنکور ارشد رو عرض می کنم،بله درست می فرمایید باید بی خیال این فاجعه شوم
پاسخحذفبه طنیس:شما انگار دست به ترانه حفظ کردنتون خوبه ها!
به پرنده:کار کجا بود؟!ما هم از بیکاری چسبیدیم به ارشد
نمیدونم کجا خونده بودم یا یکی بهم گفته بود یا شنیده بودم که آدم ها همیشه برای لذتهای دست نیافتنی لذت های آنی خود را از دست می دهند
پاسخحذفیه معلمی داشتم کلاس سوم ابتدایی یه روز که مشقام ننوشته بودم دستی بسرم کشید و بالبخند گفت: جامعه کارگر و سپور هم می خواهد(بگذریم ازاینکه حتی اونم نشدم)
اینارو گفتم تا لجت در بیاد
همین دیگه
خوش باشی
سلام دوست قدیمی،و البته هم درد!
پاسخحذفمنمم اون شب دوست داشتم بنویسم اما دریغ از وبلاگم که بسته بودمش!!!
تنها چیزی که اون شب خوشحالم میکرد این بود که تا وقتی اردیبهشت بود نتیجه رو ندیدم و اون ماه قشنگم خراب نشد
به مسعود:چه معلم خوبی داشتید،لجم در نیومد،راست میگفته خب
پاسخحذفبه ناشناس:سلام دوست قدیمی،چرا باید این همه درد باشه که همیشه یه همدرد پیدا بشه
سلام حالا چرا اینقدر ناراحت؟
پاسخحذف