مادرم یک دایی دارد که من همیشه با دیدنش یاد سنگی برگوری آل احمد می افتم چون او هم بچه دار نمی شد و داستان ها داشت
6یا 7 ساله بودم توی خانواده ی ما کسی سیگاری نبود اما دایی مامان سیگاری بود و همین بود که من ذوق آمدنش را داشتم ،روزهایی که قرار بود به خانه ی ما بیاید دل توی دلم نبود،زل می زدم به ساعت و هی می پرسیدم مامان پس کی میاد؟صدایش که می آمد،همان صدا که یک دنیا غم درونش داشت،بال در می آوردم،می پریدم توی بغلش،بوسه بارانش می کردم و او همیشه توی جیبش چیزهای خوب داشت اما برای من هیچ کدام به خوبی سیگار نبود،می نشستم کنارش و زل می زدم به صورتش ،تند تند سیگار می کشید و گاهی عصبانی که می شد تمام خشمش را بر سر سیگارها خالی می کرد و هنوز آتش نکرده توی زیر سیگاری خفه اش می کرد ومن دقیقه ها را می شمردم که برود!که یواشکی زیر سیگاری را بردارم و سیگارها را بگذارم گوشه ی لبم ببینم چه لذتی دارد،زرنگ بود ،همیشه می گفت:من نمی دانم چه سری است در کارهای این بچه،آمدنم خوشحالش می کند و رفتنم خوشحالیش را مضاعف
زیر سیگاری را برمی داشتم ،می رفتم گوشه ی دنجی قایم می شدم و سیگارها را یکی یکی روشن می کردم،پک اول را که می زدم اشک می دوید توی چشم هایم،دلم به هم پیچیده می شد، سرفه می کردم،اما لذتی آمیخته با ترس به وجوم می بخشید
یک روز مثل تمام آن روزها که دایی آمده بود ومن بازتوی گوشه ی دنجم مسحور جادوی سیگارها بودم و سرفه هایم را توی گلویم خفه می کردم تا کسی صدایش رانشنود و اشک ها که تندتند سرازیر می شد،سیگاری روشن توی دستم بودو باز همان لذت آمیخته با ترس،وجود کسی را احساس کردم،سرم را که بلند کردم،خشکم زد،نمی دانم مامان کی آمده بود،نگاهش بی حرکت مانده بود،رنگ به رو نداشت،کم مانده بود غش کند،من ترسیده بودم،سیگار از دستم افتاد گریه ام گرفته بود،منتظر بودم مامان تنبیهم کند،بر سرم فریاد بکشد یا لااقل گریه کند اما او هیچ نگفت فقط سکوت بود از این سکوت ها که زجرت می دهد
حالا سالهاست که از آن روز می گذرد،هنوز هم سیگار را که می بینم ،می ترسم،دلم در هم پیچیده می شود،سرفه ام می گیرد،شقیقه هایم تیر می کشد و تصویر مبهوت مامان از جلوی چشم هایم کنار نمی رود
در حاشیه:زندگی توی آستینش چه بازی هایی برایت دارد،چیزی که دیروز برایت آن همه فریبنده بود امروز حتی دیدنش حالت را بد می کند
سهشنبه ۱۳ آوریل ۲۰۱۰
اشتراک در:
نظرات پيام (Atom)
بازی زندگی نیست، دگرگونی آدم هاست
پاسخحذففک کن چه قدر قیافه ات دیدنی میشه اگه در حال پک زدن به سیگار روئت بشی، حتی تصور سیگار کشیدنت مضحک به نظر می رسه. میل بافتنی بیشتر بهت میاد.
این متن هم منو یه جورایی یاد جلال انداخت ...نثرتون خوب بود ... میشد اینو تبدیل به یک داستان کوتاه قشنگ بکنید...
پاسخحذفبه masud:اگه اینو خونده باشی این قضیه مال 19-20 سال پیش میشه و الان هم از سیگار متنفرم هم از بافتنی!(چرا همیشه برای نشون دادن یه زن که خیلی ناتوانه تصویرش رو طوری ترسیم می کنیم که نشسته روی یه صندلی راحتی و داره بافتنی می کنه؟!
پاسخحذفبه آذر داد:
نه بابا در اون حد نیست یعنی در واقه هیچی نیست
به آذر داد:
پاسخحذفیعنی در واقع هیچی نیست
اینو گذاشتم یعنی می دونم در واقع درسته اشتباه تایپی بود