پنجشنبه ۱۱ مارس ۲۰۱۰

برای تمام بلوط هایی که تبر پایانشان نبود

جنگل بلوطی چشمانت تنها جایی ست که از گم شدن ،حتی فراموش شدن میانش نمی ترسم،توی این جنگل بلوط قد می کشم،بزرگ می شوم و استوار می ایستم مثل تمام بلوط های مغرور
دست هایم را که می گیری پل می زنی به کهکشان فاصله های میان مان،چرا گفتم دست هایم را که می گیری؟!شاید فراموش کرده ام صرف فعل ماضی را
امروز بود؟!نه دیروز؟! نه،خیلی وقت است که دست هایم دیگر بوی بلوط نمی دهد
آخرین باری که دست هایم میان دست های مردانه ات گم شد را هنوز یادت هست؟من بودم،تو بودی و یک جنگل ،سبز سبز،مردانه ایستادیم و فریاد زدیم بودنمان را،خواسته هامان را
اما...
نه نمی خواهم به یاد بیاورم آن لحظات منحوس را،کدام تبر به دست موذیانه به جان جنگل بلوط افتاد؟یادت هست؟تو افتادی،من مردم و جنگل بلوطم میان سبزی سبزها به سرخی گرایید،آفتاب نیم روز می تابید اما توی جنگل بلوط من، شب لانه کرده بود
دست هایت را که گرفتم،دنیا آوار شد روی سرم،سرما دوید تا مغز استخوانم

تو رفته ای ،نمی دانم توی کدام قطعه از بهشت مهمانی بلوط هاست،اما بدان تا همیشه مسحور آن جنگل بلوط خواهم ماند و به یادت توی تمام خیابان های شهر بلوط خواهم کاشت...

در حاشیه:من از این همه تکرار خسته نمی شوم مگر آنها از این همه تبر زدن خسته شده اند؟

2 نظرات:

  1. حالا اون دستا کجاست اون دو تا دستای خوب
    چرا بی صدا شدن لب قصه های خوب
    من که باور ندارم اون همه خاطره مرد...
    عاشق آسمونا، پشت یک پنجره مرد...

    پاسخحذف
  2. سلام برتو. از انتقادت ممنونم. من هم با شما همعقیده ام. اما شمادر یک فضای خاص چه پیشنهادی جز اینکه افرادی دورهم جمع شوندو به بهانه های گوناگون حرف دلشان را با هم بزنند و از تجربیات هم استفاده کنند.
    منتظر نظرت هستم

    پاسخحذف