جمعه ۲۶ فوریهٔ ۲۰۱۰

این دنیا همه چیزیش باید به هم بیاید دیگر!

تو همیشه برایم سمبل آن انسانی بودی که می شود دوستش داشت خوب خوب ،اما آن روز وقتی آمدی با یک قفس که پرنده ای کوچک درونش کز کرده بودیکدفعه ترسیدم از تویی که نمی شناختمت،چقدر دوربودی ،وقتی با لبخند آمدی و گفتی: بیا پرنده را ببین،فقط می خواستم فرار کنم نه از تو از خودم از این باورهای کودکانه نه! احمقانه ام

می دیدم که پرنده را واقعا دوست داری صبح وقتی بیدار می شدی اول می رفتی سراغ آن قفس لعنتی و آب و دان می دادی به آن کوچولوی تنها،من اما می ترسیدم و می گفتم خوب است یکی تو را توی قفس نه! بهترین جای دنیا زندانی کند و هر چه فکر می کند لازم داری در اختیارت بگذارد فقط برای اینکه از تماشا کردنت لذت می برد؟شاید همه ی آن چیزهایی که او می پندارد خوشحالت می کند برایت عذابی جان فرسا باشد و تو می خندیدی و می گفتی:خدای من!باور کن حوصله این حرف های زرورق پیچ که بوی گند روشنفکرانه اش حال آدم را بد می کند ندارم،من نمی خواهم اسیر باشد می گویم زمستان است آب و دان یافتن برایش مشکل است سرما هم که بیداد می کند زمستان اینجا باشد بهار که شد آزادش می کنم هر جا که دلش خواست برود

من اما می دانستم اینها سرپوشی ست برای خودخواهی هایت،می گفتم:این همه پرنده چطور زمستان را می گذرانند این یکی هم حتما می تواند

و تو می رفتی…

مدام با خودم می گفتم:بالاخره آزادش می کنم،یک روز صبح که بیدار شدی انگار کابوس دیده بودی می گفتی:آدم توی قفس!و دویدی سمت قفس ،پرنده را که دیدی خیالت راحت شد،من رفتم نشستم کنار قفس به پرنده گفتم:دلت می خواهد آزاد باشی؟ دلت برای آسمان تنگ نشده؟جوری نگاهم کرد که احساس کردم باید آزادش کنم ،در قفس با قفل کوچکی بسته شده بود کلیدش را نیافتم با دستهایم میان میله های قفس فاصله انداختم گفتم :حالا اگر می خواهی برو اگر هم می خواهی بمان ساعتی بعد پرنده رفته بود و تو چقدر عصبانی بودی، گفتی آن پرنده مال من بود و می دانم آزاد کردنش کار توست…

یک روز گذشت و چه روز تلخی بود

فردا صبح با دیدن قفس خشکم زد،پرنده برگشته بود و چه آوازی هم می خواند

من با خودم گفتم:این دنیا همه چیزش باید به هم بیاید دیگر!آخر پرنده بین آسمان و قفس ،قفس را انتخاب می کند؟!

و تو جانانه خندیدی...

در حاشیه:من هنوز نمی دانم چرا پرنده برگشت

2 نظرات:

  1. آدمیان گم شدند، ملک خدا خر گرفت.

    پاسخحذف
  2. هم تو هم ما همه مي دانيم چرا. اسن داستان سرنوشت چند نسل مردمان ماست...

    پاسخحذف